دختر و پسری عاشق همدیگه بودن ، از وقتی اون دو تا با هم آشنا شده بودند دختر روی موضوعی خیلی پافشاری می کرد و اون این بود که دائما به پسر می گفت می خواد در آینده از ایران بره . اما پسر راضی نبود که از دختر جدا بشه ، یعنی نمیتونست طاقت بیاره که دختر بره و اون بمونه . هر بار هم که این قضیه رو به دختر یادآوری می کرد ، دختر سعی می کرد به پسر بفهمونه که باید بره و چاره ای جز رفتن نداره ، البته یه جورایی هم حق داشت ، آیندش بستگی به سفرش داشت . دختر عاشق نوشتن بود و دوست داشت نویسنده بنامی بشه ، در حالی که افکار و عقاید اون در ایران اجازه چاپ نداشت .
دختر به پسر نگاهی کرد و گفت میدونی کدوم کشور ؟ پسر دیگه براش فرقی نداشت کجا . دختر گفت : استرالیا .
یک سال از دوستیشون گذشت و اونها همچنان عاشق و شیفته هم بودن .
یک روز پسر تصمیم گرفت خیلی معقول و منطقی درباره این موضوع با دختر حرف بزنه و بهش بفهمونه که اینجا هم میشه پیشرفت کرد . پسر ساعتها با دختر حرف زد و کلی واسش فلسفه بافی کرد که اگه یکی بخواد پیشرفت کنه اینجا هم می تونه و فرقی نداره کجای دنیا باشه و خلاصه از همین حرفای امیدوارانه .
اما باز هم دختر سر حرف خودش موند و بر رفتن پافشاری کرد و حتی به پسر هم پیشنهاد داد که همراه اون به استرالیا بره اما پسر تمایل زیادی به رفتن نداشت و پیشنهاد دختر رو رد کرد .
یک سال دیگه از دوستیشون گذشت ، دختر دیگه یواش یواش داشت آماده رفتن می شد . در طی این مدت باز هم پسر هر چی زور زده بود نتونست دختر رو متقاعد کنه که بمونه . اتفاقا برعکس ، هر چه زمان بیشتر می گذشت دختر بیشتر به رفتن علاقه مند می شد . دختر می دونست که اگه به پسر بگه که روزهای رفتن نزدیکه ، اصرارهای پسر بیشتر می شه بنابراین همه چیز رو تا روز رفتن پنهان کرد . بالاخره آن روز رسید . با پسر تماس گرفت و گفت در راه فرودگام . پسر سراسیمه خودش رو به فرودگاه رسوند و دختر رو پیدا کرد .
چند ساعتی مونده بود تا پرواز استرالیا ، بنابراین پسر همه تلاش خود رو کرد تا شاید بتونه دختر را از رفتن پشیمون کنه .
صحبتاشون تموم شد ، پسر نتونست دختر رو به موندن راضی کنه ، اما تونست متقاعدش کنه که یه روز برگرده و با اون ازدواج کنه . دختر هم از قبل همین خواسته رو داشت که یه روز برگرده و با پسر ازدواج کنه . توی چشمای پسر نگاه کرد و به اون قول داد که یه روز برمی گرده و با اون ازدواج می کنه . دختر لبخندی زد و گفت : شایدم بقیه کتابامو توی ایران چاپ کنم .
دختر رفــت . . .
چهار سال گذشت . . .
توی این چهار سال دختر تو استرالیا تونست چند تا از کتاباش رو چاپ کنه و یه اسم و رسمی واسه خودش دست و پا کنه .
پسر هم تونست کسب و کارش رو رونق بده و پول و پله ای فراهم کنه تا خودشو آماده ازدواج با دختر کنه . دختر از طریق تماسهایی که با پسر داشت بهش گفته بود که چه روزی و چه ساعتی میاد ایران . روز موعود فرا رسید ، پسر دقیقا همون روز و همون ساعتی که دختر گفته بود خودش رو به فرودگاه رسوند .
پسر با اشتیاق زیاد به چهره تک تک مسافرایی که از پرواز استرالیا وارد سالن هفت می شدند نگاه می کرد اما خبری از دختر نبود . همه مسافرا اومدن اما دختر توشون نبود . پسر خیلی ناراحت شد . نا امید و مایوس به همه نگاه می کرد . دیگه چه جوری با دختر ارتباط داشته باشه . شاید بازم بهش زنگ بزنه اما نه اگه قرار بود این رابطه ادامه داشته باشه الان اون اینجا بود . مطمئن شد که دختر سرکارش گذاشته و دیگه نمیاد .
پسر با خودش عهد بست که دیگه هیچوقت اسم دختر رو نیاره و فراموشش کنه .
سالهای سال گذشت . . .
پسر با یه دختر دیگه ازدواج کرد و صاحب فرزند شد و بچه هاش بزرگ شدن و ازدواج کردن و اونا هم بچه دار شدن . بنابراین پسر بابابزرگ شد . تو این سالها پسر کتابهای دختر رو می دید که پشت ویترین کتاب فروشیها می اومد و می رفت و مردم هم استقبال خیلی خوبی از کتابا می کردن .
گذشت و گذشت . . . .
یک روز پسر که دیگه شده بود آقابزرگ یکی از نوه هاش رو به پارکی برای بازی برد و خودش رفت کنار پیرزنی روی نیمکتی در پارک نشست . پسر ! از وقتی نشست کنار دختر ! یه احساس خاصی بهش دست داد ، یه جورایی انگار یه آشنای قدیمی رو دوباره ملاقات کرده باشه . برگشت و به چهره پیرزن خوب دقت کرد و متوجه شد که چهره پیرزن دقیقا شکل همون چهره ای می مونه که بهش خیانت کرده بود .
بیشتر که دقت کرد متوجه شد که بله ، خودشه . نمی دونست چی بگه ، نمی دونست از کجا شروع کنه . نمی دونست ابراز دلتنگی کنه یا گلایه از بی معرفتی .
خلاصه بعد از چند دقیقه فکر کردن به این نتیجه رسید که حرف اصلی رو که سالهای سال تو گلوش گیر کرده بود رو به زبون بیاره .
پسر : چرا نیومدی ؟
دختر : من خیلی وقته اومدم . الان هم تا دیدمت شناختمت . یه حس قوی و درونی بهم گفت خودتی .
هر دوشون به هم نگاه کردن . صدای بازی بچه ها دوباره به سکوتی که ایجاد شده بود جون داد . دوباره به خودشون اومدن . نگاه هردوشون اشک آلود بود . بغض تو گلوی هردوشون بود اما انگار تو گلوی دختر می خواست فریاد بزنه .
دختر : می دونی چه روزایی رو شب کردم با یادت . می دونی چه شبایی رو با گریه به صبح رسوندم . بیچاره شدم از بس همه جا تو در نظرم میومدی .
دختر مکثی کرد . انگار که آبی تو گلو قورت داد ولی بغض بود که جمع و جور می شد . بغضش رو جمع کرد تا بتونه حرفی رو که میخواد بزنه .
دختر : اما خوشحالم ، خوشحالم از اینکه ازدواج کردی و الان هم نوه داری . خوشحالم از اینکه تو رو خوشبخت می بینم . آره ، درست می بینی . من تنهام . ازدواج نکردم . در واقع عشقت نذاشت به کس دیگه ای فکر کنم . راستش خواستگار زیاد داشتم اما همه رو رد می کردم . نتونستم به کسی به جز تو فکر کنم . اونقدر با یادت و عشقت زندگی کردم که تا دیدمت شناختمت . الان هم اگه می بینی گریه نمی کنم و احساساتی نمی شم تعجب نکن . تو این سالها اونقدر گریه کردم که دیگه چشمه اشکم خشک شده ؛ شایدم احساسم خشک شده .
دختر به پسر نگاه کرد . گذشته رو به یاد آورد . انگار داشت باز می دید . بازم داشت به گذشته نگاه می کرد . اشک قوت بیشتری گرفت . لبخندی زد . چه لبخند تلخی .این لبخند پر از شکایت بود . دختر خاطرات رو می دید و اعتراض رو توی چشمهای خیسش نشون می داد .
دختر : فکر می کردم دوستم داشتی . اون روزی که از استرالیا می اومدم ایران هیچوقت از ذهنم پاک نمی شه . از اونجا که سوار هواپیما شدم همش تو رو تو فرودگاه ایران تصور می کردم . همش فکر می کردم وقتی ببینمت چیکار می کنم . تو رو با کت مشکی و شلوار جین می دیدم . با یه دسته گلی توی دستت . نمی دونم چه گلایی بودن اما رنگ قرمز توشون زیاد دیده می شد . وقتی اومدم و دیدم نیستی باورم نمی شد اما فهمیدم که فراموشم کردی . خوب دنبالت گشتم . اما دیگه باید باور می کردم . کم کم باور کردم اگرچه پاک گیج بودم . چقدر دیر گذشت . چند سال شد ؟ تا همین لحظه ای که پیشت نشستم نتونستم فراموشت کنم .
دختر مکثی کرد . باز هم سکوت . پرنده ها میخوندند و صدای شادی بچه ها شنیده می شد . دختر صداها رو می شنید اما اخم بین دو ابروش نشون می داد هنوز آروم نشده . اخم یه کم باز شد . دختر گفت : الان فقط یه سوال ازت می پرسم ، چرا اون روز نیومدی فرودگاه ؟ تو قول داده بودی که میای ..... چرا نیومدی ؟
پسر : من . . . . . . من نیومدم ؟ من همون روز و همون ساعت اونجا بودم . تک تک مسافرای پرواز استرالیا رو نگاه کردم . اما تو . . . . . اما تو توشون نبودی .
دختر : من همون روز و همون ساعتی رو که بهت گفتم وارد فرودگاه شدم . هنوز هر چی اون لحظه دیدم یادمه . چهره فامیلای مسافرا پشت دیوار شیشه ای ، چهره کارکنان فرودگاه ، چهره خودم که از خوشحالی تو پوستم نمی گنجیدم ، حتی شماره سالن رو هم یادمه ، سالن شماره پنج .
پیرمرد چشماشو بست و قلبش رو محکم گرفت و با یه صدای دردآلود گفت : ای وای ..... .
محله ما یکی از بهترین محله های تهران بود ، از اون محله ها که همه همدیگه رو میشناسن و از زیر و بم زندگیه همدیگه خبر دارن . از اون محله ها که اگه یکی از اهالی محل به مشکل برمی خورد همه دست به دست هم میدادن که مشکل اون رو حل کنن . من و دوستام تقریبا میشه گفت کم سن و سال ترین افرادی بودیم که توی کوچه زیاد رفت و آمد داشتیم . البته منظورم از رفت و آمد همون بازیهای شیرین کودکیه . جوونایی هم بودن که تو محل میومدن و بازی میکردن اما زیاد تو کوچه آفتابی نمی شدن .
اما من و دوستام اکثر مواقع تو کوچه بودیم و هر اتفاقی می افتاد ما اول از همه خبردار می شدیم .
همه جور آدمی تو محله ما زندگی میکرد ، از نانوا و بقال و تاجر و .... بگیر تا آدم خوب و بد و خلاصه همه جور آدمی تو محلمون بود . اما میون این همه آدم ریز و درشتی که تو محله ما بودن یکی بود که با بقیه خیلی فرق داشت . فرقش این بود که مثل بقیه نبود . یعنی عادی نبود .
کارش این بود که بعداز ظهرها چند ساعت میومد تو کوچه و با یکی از درختای کوچه می ایستاد به صحبت کردن . این که میگم صحبت فکر نکنین که صحبتای عادی و پیش پا افتاده می کرد ، تقریبا میشه گفت با درخت یه جورایی درد و دل می کرد . ما که کوچیکترای محل بودیم جرات نمی کردیم نزدیکش بریم تا ببینیم چی میگه . اما بزرگترامون می گفتن که با درخت درد و دل می کنه.
هر روز می دیدیمش ، کاری به کار هیچکس نداشت ، نه به کسی سلام می کرد ، نه نگاه می کرد و نه هیچ کار دیگه ای . فقط و فقط با همون درختی که از قضا خیلی هم سرسبز و پر شاخ و برگ بود صحبت می کرد . من و دوستام وقتی دیدیم قضیه به این شکل ادامه پیدا کرد اسم این هم محلیمون رو گذاشتیم آقا درختی .
آقا درختی قصه ما سال به سال که سنش می رفت بالاتر درد و دلاش هم با درخت بیشتر می شد.
یه چند سالی گذشت ، اقا درختی هر روز عصر که می شد میومد تو کوچه و با یار دیرینش شروع می کرد به صحبت . من و دوستام اوایل ، هم ازش می ترسیدیم ، هم خندمون می گرفت از اینکه می دیدیم یه مرد بالای پنجاه سال میاد و هر روز می ایسته و با درخت صحبت می کنه .
چند سالی که گذشت و ما هم عقلامون رشد کرد ، کنجکاو شدیم که بفهمیم قصه این آقا درختی محله ما چیه . یه پیرمرد مهربونی تو کوچه مون بود که همه اهل محل احترامش رو داشتن و یه جورایی بابابزرگ همه بود .
هر کسی هر مشکلی داشت یا پولی میخواست می رفت پیش بابابزرگ . از اونجا که بابابزرگ شده بود حلال مشکلات اهل محل ، ما هم تصمیم گرفتیم بریم و ازش بپرسیم که قصه زندگی آقا درختی چیه .
چشمتون روز بد نبینه ، هیچ وقت حال اون روز خودم و دوستام رو یادم نمیره که بعد از شنیدن قصه زندگی آقا درختی چقدر ناراحت بودیم و غمگین . انگار بابابزرگ با گفتن قصه آقا درختی تمام غمهای عالم رو ریخته بود رو شونه من و دوستام .
بابابزرگ اولش نمی خواست بهمون بگه ، اما وقتی دید که ما دست بردار نیستیم و کنجکاوی داره بهمون فشار میاره تصمیم گرفت بگه که چرا آقا درختی هر روز غروب میاد تو کوچه و با درخت صحبت می کنه .
القصــه . . . . بابابزرگ اون روز واسمون تعریف کرد که این آقادرختی یه زمانی واسه خودش برو و بیایی داشته ، یه زمانی یه آقا درختی بود و یه کوچه . همه احترامش رو داشتن و میشناختنش . اما یه روز ناغافل وقتی که اون خونه نبوده ، خونشون آتیش می گیره و زن و بچه هاش تو آتیش می سوزن . آقا درختی هم که هیچ کسی رو جز زن و بچه هاش تو این دنیا نداشته دیگه از اون روز به بعد تبدیل میشه به مردی که هر روز میره تو کوچه و شروع میکنه به درد و دل با درخت . درخت از اون روز به بعد شده بود یار و دوست و همدم آقا درختی .
از اون روز به بعد که بابابزرگ باهامون صحبت کرد ، من و دوستام نگاهمون به آقا درختی عوض شد . یه جورایی واسش احترام قائل می شدیم ، اصلا یه جورایی دیگه دوستش داشتیم . دلمون می خواست بریم و باهاش حرف بزنیم ، یا بازی کنیم ، اما حیف که اون فقط و فقط دوستش رو قبول داشت و با اون حرف می زد .
یکی دو سالی هم گذشت ، هم آقا درختی پیرتر شد ، هم ما بزرگتر .
من و دوستام که هر روز غروب میومدیم تو کوچه ، متوجه شدیم که یک هفته است که آقا درختی رو تو کوچه ندیدیم . یه کم نگران شدیم ، به همین دلیل موضوع رو با بابابزرگ در میون گذاشتیم و اون هم به اهل محل گفت .
چند تا از مردای محل رفتن در خونه آقا درختی و وقتی دیدن کسی در رو باز نمی کنه در رو شکستن و رفتن تو .
رفتن تو خونه آقا درختی همانا ............. دیدن جنازه آقا درختی هم همانا .
آقا درختی سکته کرد و مُرد .چه روز بدی بود روزیکه داشتن جنازشو تشییع می کردن . حتی هوا هم گرفته بود .
از فردای روزیکه آقا درختی رو به خاک سپردن ، من و دوستام دیگه تو کوچه بازی نکردیم . وقتی هم میومدیم تو کوچه ، با هم حرف نمی زدیم . فقط می نشستیم و به رفیق آقا درختی که هنوز تو کوچه بود نگاه می کردیم .
از اون روز به بعد کوچه واسه ما یه حالی پیدا کرد ، انگار یه چیزی کم شده بود ، یه چیز مهم و اساسی . خلاصه من و دوستام دیگه هیچ وقت نتونستیم تو کوچه فوتبال بازی کنیم یا با شادمانی این طرف و اون طرف بدویم .
چندین سال گذشت . . .
ما تبدیل شدیم به جوونای محل ، می رفتیم و میومدیم . باورتون نمیشه ، بعد از چند سال که از فوت آقا درختی میگذشت و ما هم بزرگتر شدیم هنوز یاد و خاطرش تو ذهنمون بود . علتش هم اون درخت بود . همون درختی که شده بود رفیق و مونس آقا درختی .
یه جورایی یه حسی نسبت به اون درخت پیدا کرده بودیم . انگار که شده بود یکی از اهالی محل .درخت با این که پیرتر شده بود و دیگه سرسبز نبود و تقریبا خشک شده بود ، اما ما دوستش داشتیم .
یه روز با خبر شدیم از طرف شهرداری اومدن تا درختای پیر و کهنسال محل رو اره کنن و بردارن و ببرن .من و دوستام تا این خبر رو شنیدیم سریع رفتیم تو کوچه . اتفاقا دیدیم مامور شهرداری داره دور همون درخت ما قدم می زنه و دو دو تا چهار تا می کنه که اینم باید بکنن و ببرن .
ما پیش خودمون گفتیم اگه نذاریم که نمیشه ، با اینا نمیشه در افتاد . اگر هم بشینیم و دست روی دست بذاریم که اینا درخت رو ببرن بازم نمیشه .خلاصه تصمیم گرفتیم پای بابابزرگ رو بیاریم وسط . ناگفته نمونه که بابابزرگ هم دیگه داشت نفسای آخر رو می کشید . مامور شهرداری رو بردیم در خونه بابابزرگ تا اون باهاش حرف بزنه و بگه چرا ما نمی خوایم اون درخت از محلمون برداشته بشه .
مامور شهرداری یه چند ساعتی تو خونه بابابزرگ بود ، اما وقتی اومد بیرون قیافش یه حالی شده بود . دقیقا شده بود مثل همون روزی که بابابزرگ قصه آقا درختی رو به ما گفته بود . ما هم دقیقا همین شکلی شده بودیم ، ناراحت و پکر و غمگین .
ماموره رفت و زیر دستاشم برداشت و برد ، با هیچ کسی هم حرف نزد . خیلی بی سر و صدا رفت و دیگه هم برنگشت .
دیگه از طرف شهرداری نیومدن که بخوان درخت رو بردارن و ببرن . فقط چند روز بعد از اینکه بابابزرگ با مامور شهرداری حرف زده بود اومدن و اسم کوچه مون رو عوض کردن . کوچه ما از کوچه رستمی تبدیل شد به کوچه آقا درختی .
الان که دارم این قصه رو می نویسم چندین و چند ساله که می گذره .
کوچه آقا درختی شاهد مردن بزرگای کوچه از جمله بابابزرگ بود ، شاهد به دنیا اومدن افراد جدید محله بود ، شاهد مرد شدن من و دوستام بود ، شاهد ازدواج و تشکیل خانواده دادن ما بود و خلاصه خیلی چیزای دیگه رو دید و تجربه کرد .
چندین ساله می گذره اما یاد و خاطره آقا درختی هنوز تو ذهن ماست ، منظورم من ودوستامه .
ما تلاش می کنیم این یاد و خاطره رو نسل به نسل منتقل کنیم به بچه هامون تا بدونن چرا اسم این کوچه رو گذاشتن کوچه آقا درختی .
اما بعد این همه سال از یه چیز تعجب می کنیم ، اون درختی که آقا درختی باهاش حرف می زد و بعدها هم شد یکی از اهالی محل ، بعد از اینکه اسم کوچه رو عوض کردن یه جورایی انگار سنش متوقف شد . دیگه پیرتر از اونی که بود نشد .
همونطوری موند و موند و موند و همچنان هم می مونه تا نسلای بعد از ما قصه این محله تو ذهنشون بمونه .
خلاصه این بود قصه محله ما و اون درخت و . . . آقا درختی .توی دستشویی کافی شاپ ایستاده بودم و داشتم تو آینه به خودم نگاه می کردم .بعد از چند دقیقه چند مشت آب سرد زدم به صورتم و دوباره زل زدم به خودم تو آینه . بیرون این دستشویی ، دختری نشسته بود که منتظر من بود تا از دستشویی برم بیرون و تکلیفشو معلوم کنم . یعنی تکلیف جفتمون رو معلوم کنم .هفت ماه پیش با هم آشنا شده بودیم و زود هم عقد کردیم و بعدش هم عروسی .
بدون اینکه شناخت کافی از هم پیدا کنیم . در اصل همدیگه رو شناختیم اما دیر ، موقعی شناختیم که دیگه زن و شوهر بودیم . اختلافاتمون ریز و جزئی بود اما همین اختلافات ریز هم نمی ذارن آدم خوب و خوش زندگی کنه . به هر حال الان به اینجا رسیده بودیم که بیایم و تو همین کافی شاپی که با هم آشنا شده بودیم از هم جدا شیم .
اما راستشو بخواین جفتمون هم پشیمون بودیم از این تصمیم اما رومون نمیشد به هم بگیم . یعنی غرور نمیذاشت که یکیمون پا پیش بذاره و اون یکی رو منصرف کنه از این تصمیم احمقانه .من با اینکه تو خونه با هم زیاد جر و بحث میکردیم اما راضی به این نبودم که طلاقش بدم . نمیدونم چی شد که این تصمیم مضحک رو گرفتم و اون هم قبول کرد . اون هم مثل من ، از چشماش میخوندم که از ته قلبش ناراضیه به این تصمیم ، اما نمیگفت . یعنی غرور لعنتی نمیذاشت بگه ، مثل من . امروز صبح که از خواب بیدار شدیم و صبحونه خوردیم که بیایم اینجا و کار رو یکسره کنیم یه حالی داشت چشماش . یه جورایی قرمز بود ، انگار که مثلا شب قبل کلی گریه کرده و تا صبح نخوابیده . خلاصه چی بگم .
اما نه ، بالاخره که چی ، یکیمون باید این غرور کاذب رو بذاره کنار و حرفش رو بزنه ، خب اون که نمیتونه ، این جور وقتا دخترا مغرورتر میشن ، اما من باید حرف بزنم . باید بگم که پشیمونم از این تصمیم ، از این فکر ابلهانه . مطمئنم موافقت میکنه ، مطمئنم راضی میشه که بعد از اینجا بریم سینما و بعدشم بیرون یه ناهار توپی بزنیم و بریم خونه . مطمئنم موافقت میکنه که از این به بعد اختلافاتمون رو کم کنیم ، با هم کنار بیایم . سر همه چی با هم بحث نکنیم . آره ، باید اینا رو بهش بگم . اصلا همین الان میرم میگم ، میرم میگم و بعدشم از امروز یه زندگی خوب و خوش و متفاوتی رو شروع می کنیم . پس پیش به سوی زندگی بهتر و عاشقانه تر .
دوباره چند مشت آب سرد زدم به صورتم و یه نگاهی به خودم انداختم و رفتم بیرون .
همینطور که نزدیک میز می شدم متوجه شدم که نیست . قبل از اینکه برسم به میز پیش خودم گفتم حتما انگشترشو گذاشته رو میز و یه نامه خداحافظی هم گذاشته کنارش و رفته و من می مونم و حرفهای نگفته خودم .
اما به میز که رسیدم متوجه شدم انگشتری در کار نیست ، اما یه نامه گذاشته رو میز . کاغذ رو از روی میز برداشتم و شروع کردم به خوندنش :
عزیزم ، من خیلی پشیمونم از این که این تصمیم ابلهانه رو گرفتیم . واقعا پشیمونم . من خیلی دوستت دارم . اصلا برای اینکه امروزمون خراب نشه و خوب ادامه پیدا کنه من میرم و چند شاخه گل میگیرم و برمیگردم . وقتی برگشتم می ایستم پشت شیشه کافی شاپ . اگه تو هم راضی به این تصمیم هستی که از هم جدا نشیم برگرد به سمت من و بهم لبخند بزن .
فقط یادت باشه دوستت دارم عزیزم .
واقعا از ته قلبم خوشحال شدم که اون هم راضی نیست که از هم جدا بشیم . واسه چند لحظه رفتم تو فکر . داشتم به روزمون فکر می کردم که خیلی میخواد بهمون خوش بگذره . اصلا دیگه سر هیچ چیز با هم بحث نمی کنیم . سر هیچ چیز .
ده دقیقه همینطوری غرق در افکارم بودم که یه دفعه متوجه شدم تو خیابون یه سرو صداهایی میاد . بلند شدم رفتم سمت خیابون و نزدیک همون جماعتی که جمع شده بودن دور یه آدمی که افتاده بود روی زمین . مردم رو زدم کنار و دیدم اون چیزی رو که نباید می دیدم . خودش بود . افتاده بود وسط خیابون و از سرش خون جاری شده بود روی زمین . دیگه چیزی نفهمیدم .
زمان ، مکان ، مردم ، آژیر آمبولانس ، کسایی که من رو بردن تو و نشوندن رو صندلی ..........
هیچ چیز نفهمیدم . سرم رو گذاشتم رو میز و زار زار گریه کردم . کاغذش هنوز تو دستم بود . همون کاغذی که توش نوشته بود رفته گل بخره و برگرده . یادم اومد گفته بود می ایسته پشت شیشه . ناخودآگاه برگشتم سمت شیشه های کافی شاپ .
آره ..خودش بود . ایستاده بود پشت شیشه و داشت به من لبخند می زد .
پشت سرش آمبولانس داشت می بردتش ....اما اون هنوز ایستاده بود پشت شیشه و داشت به من لبخند می زد .دلم گرفته از هیاهوی غریب برای هیچ . . .
دلم گرفته از هیچ و پوچ مردمان بی رنگ . . .
دلم گرفته از مردمانی که فقط نظاره گر خویش اند . . .
دلم گرفته از سردی و عبوسی حاکم بر این دایره سرخ . . .
دلم گرفته از آشنایان غریب دور و برم . . .
دلم گرفته از هارمونی غم انگیز هر روزه زندگی . . .
دلم گرفته از رقص بی پایان بوق و دود و ترافیک . . .
دلم گرفته از با سوادان بی فرهنگ و بی سوادان با فرهنگ . . .
دلم گرفته از عالمان بی عمل . . .
دلم گرفته از همسایه روبرویی ام . . .
دلم گرفته از نزدیک ترین دوستم . . .
دلم گرفته از سیاره ام . . .
دلم گرفته از آسمان بی ستاره بالای سرم . . .
دلم گرفته از . . ............ . ... از . . . . .... .
اصلا احساس می کنم همه دلشون گرفته است .... همه ...
حتی آن مرد آکاردئون به دست شبانه کوچه هایمان . . .
حتی آن سرباز داخل برجک . . .
حتی آن زنی که خودش را به هیچ می فروشد . . .
حتی آن مردی که بچه اش را می فروشد ، به هیچ . . .
حتی آن دونده ای که همیشه آخر می شود . . .
حتی آن مسافری که هیچ کس را ندارد تا برایش دست تکان بدهد . . .
حتی آن مرد جا مانده از اتوبوس . . .
حتی آن جماعتی که هر روز به مسجد می روند برای تجربه ای مشترک . . .
حتی آن کودک فال فروش سر چهار راه . . .
حتی آن زندانی بی ملاقاتی گوانتانامو . . .
حتی آن مرتاض هندی خوابیده روی میخ . . .
حتی آن انبه فروش خیابانهای بمبئی . . .
همه خسته ان ، خسته از زندگی ، خسته از فکر ، خسته از سیستم ، خسته از نفس کشیدن .......... همه خسته ان .
اصلا بهتره بگم همه داغونن ، داغـــــــــون .
همه در به درن ،همه عاصی ان ، همه سرگردان اند ، همه با هم دعوا دارن ......
پدر با مادر ، مادر با خواهر ، خواهر با برادر ، برادر با دوستش ، دوست با دشمن ، دشمن با خودی ، خودی با دیگری ، دیگری با ......
ای بابا ......
به قول یه آشنایی : زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد .
خوش به حال مرغ مهاجر ، حداقل هر چند وقت یه بار یه تکونی به خودش میده ، اما ما چی ......
هممون اندر خم یه کوچه ایم . . . هممون ............................................
هـــــــــــــــــی ، این نیز بگذرد .
اتاقم فقط همین یه پنجره رو داره..........همینم بسه .... مگه بیرون چه خبره که حالا بخوان چند تا پنجره دیگه هم بذارن ....
کلا پنج نفریم تو این اتاق.....من و چهار تا هم اتاقیه دیگه .... آدمای خوبین ... اذیت ندارن......جالبه ... هر کدوم از ما سنش با بقیه فرق میکنه ... اسماشون رو دقیق نمیدونم ... آخه اونا تازه اومدن ....
اما من خیلی وقته تو این اتاقم ... دقیقا بیست و پنج سال و شش ماه و چهار روزه که اینجام ..... اتاقم رو دوست دارم .... دیگه بهش عادت کردم ....
داشتم میگفتم ... چون تازه اومدن اسماشون رو هنوز نمیدونم... اما من سنم بیشتر از بقیه است .... تقریبا میشه گفت بزرگشون منم ... من چهل و پنج سالمه .... از بیست سالگی اومدم و این اتاق رو گرفتم .... البته بهم دادن .... و منم قبول کردم ....
دیدم جای دنج و راحتیه ... سر و صدا هم نداره .... از بچه مچه هم خبری نیست که صداشون بخواد بره رو مخم .... همه چی رو برنامه است اینجا... غذا سر ساعت ... خواب سر ساعت ... گردش روزانه سر ساعت ... و خلاصه هر چیزی حساب و کتابی داره ...
بعضی وقتا هم شده مثلا یه چند هفته ای میرم و دوباره بر میگردم ...
یادش بخیر ... اون روزا که تازه اومده بودم خیلی ترس داشتم ... خیلی..
همش فکر میکردم من نمیتونم اینجا بمونم و دوام بیارم .... همش فکر فرار به سرم میزد ... اما چند وقت گه گذشت دیدم نه بابا..ترس واسه چی ... اینجا بهشتیه واسه خودش ... فقط باید عادت کنی بهش ... که من کردم ... بیست و پنج ساله که عادت کردم ...
راستی من اینجا چند تا کبوتر دارم .... یه روز که داشتم تو حیاط قدم میزدم باهاشون آشنا شدم .... و آوردمشون تو اتاقم ... هم اتاقیام هم چیزی نگفتند ... استقبال کردند ...
کبوترا هم خیلی راضین که با من رفیق شدن ... آخه بهشون خوب می رسم ... از سهمیه غذا و آب خودم میزنم و میارم واسه این زبون بسته ها ... کلی حال میکنن ...
البته همیشه پیش من نیستنا .... از طریق پنجره اتاقم میان و میرن ..... در روز چند دفعه ای میان و یه سری بهم میزنن و میرن ...
حیوونای خوبین ... شاید ما هم اتاقیا به این علت باهاشون خوبیم که میبینیم آزادانه میان و میرن ... کاش ما هم میتونستیم از همون پنجره بریم بیرون ... کاش ما هم بال داشتیم ...
کاش ما هم قدر آزادی رو میفهمیدیم و از روی یه خریت ساده نمی افتادیم اینجا.....
کاش اون موقعی که دختری رو که عاشقش بودم رو وقتی با یه پسر دیگه دیدم خودم رو میکشتم ... نه پسره رو ...
کاش یکی اون موقع پیدا می شد و جلوم رو میگرفت و نمی ذاشت غیرتی بشم و پسره رو از پا در بیارم..... کاش نمی دیدمشون ....
کاش قاضی دادگاه اونجوری با صلابت نمی گفت حبس ابد ..... کاش هر چی بودم به جز اینی که الان هستم ...
من و هم سلولیام هممون به حبس ابد محکومیم .... هر کدوم از ما یه خریتی کرده و افتاده اینجا گوشه هلفتونی ...
داغونیم ....خیلی داغون .... اما خودمون رو رو پا نگه می داریم ... خودمون رو گول میزنیم که مثلا اینجا یه هتل چهار ستاره تو کالیفرنیاست ... و انقدر خوبه که دلمون میخواد تا آخر عمر بمونیم اینجا ...
ملاقات کننده هامون شدن همون کبوترا ..... هر روز چند بار میان ملاقاتمون .... ما هم به همونا راضیم ... از بی کسی که بهتره ...
نشستم رو تختم و دارم به سایه میله های پنجره که افتاده رو دیوار سلول نگاه می کنم ....
اما به غیر از سایه میله ..سایه های دیگه ای هم هست ... خودشونن ....اومدن ... سایه کبوتراست .... در اصل سایه آزادیه ..... سایه آزادی .
خوب به خاطر دارم , عید سال 85 بود که از تلویزیون سریال ترش و شیرین پخش می شد . سریال را می دیدم و می خندیدم اما بیشتر از اینکه از سریال خوشم بیاید موسیقی آغازین کار بود که میخکوبم می کرد و به تحسینم وا می داشت . صدای عطاران بود با استادی دیگر . قسمتهای میانی سریال بود که نام خوانندگان را در پایان سریال دیدم و فهمیدم نام استاد چیست ......... محسن نامجـو .
از آن به بعد به جستجویش پرداختم و فهمیدم آلبومی به صورت رسمی به بازار نداده , اما دو آلبوم به صورت غیر رسمی از او در اینترنت پخش شده است .آلبومها را به سرعت گرفتم و شروع کردم به گوش دادن .
راست است که می گویند اعتیاد اگر به سراغ آدم بیاید همه چیز آدم را می گیرد . من هم همه چیزم را باختم , دل و دین و عقل و هوش و .... . از آن به بعد هر وقت می خواستم آهنگی گوش بدهم فقط به سراغ نامجو و ترانه هایش می رفتم .
یک سال گذشت و من کماکان اعتیادم بیشتر شده بود به صدای نامجو . حاضرم قسم بخورم اگر روزی فرا می رسید و صدای نامجو را نمی شنیدم آن روز برایم بی معنی تمام می شد . ... بگذریم .
سال 87 خبر رسید که آقای عباس سلیمی ( یکی از قاریان برتر کشور ) شکایتی علیه نامجو کرده مبنی بر اینکه نامجو در یکی از ترانه هایش ( که از قضا یکی از بهترین ترانه هایش هم است ) آیه ای از قرآن را با ساز اجرا کرده است و به قول آقای سلیمی گناه است و باید مجازات شود .
روز بعد نامه ای از برادر نامجو در همان روزنامه ای که گلایه آقای سلیمی را چاپ کرده بود به چاپ رسید مبنی بر اینکه نامجو در آن روز در استودیو به دنبال تکه ای عربی می گشته برای این قطعه از آهنگ و فی البداهه این آیه به ذهنش آمده و توضیح واضحات دیگر در باب بی گناهی نامجو فرمودند .محسن نامجو را به 5 سال حبس محکوم کردند , اما غافل از اینکه وی دیگر در ایران نبود و مانند خیلی های دیگر وطن را با همه خاطرات خوب و بدش ترک کرده بود و برای همیشه در وین سکنی گزیده بود .
اما عمده فعالیتهایش :
سال 84 سامان سالور مستندی ساخت با نام آرامش با دیازپام ده درباره زندگی و حرفهای محسن نامجو که در جشنواره فیلم فجر بسیار خوش درخشید و در آن جشنواره همگان شیفته نامجو شدند .
چند کلیپ تصویری دارد که به نظر نگارنده کلیپ ( بیابان را سراسر مه گرفته است ) چیز دیگری است و حس و حال دیگری دارد .
امسال یعنی سال 88 باعث سربلندی ایرانیان شد , در جشنواره سینمایی ونیز در ایتالیا کنسرتی داشت همراه گلشیفته فراهانی ( دیگر ترک کرده وطنی ) که به نظرم فراهانی باید افتخار کند به این همکلامی و همنشینی با نامجو .
اتفاقا در آلبوم اخیر نامجو به نام ( آخ ) فراهانی پیانوی اثر را اجرا کرده است .
پائولو کوئلیو و کیمیاگرش را کمتر کسی است که نشناسد یا نخوانده باشد . اما شنیدن کتاب صوتی این اثر از زبان نامجو چیز دیگری است .حتما تهیه کنید و تجربه ای متفاوت را احساس کنید با سایر کتابهای صوتی که تا به حال شنیده اید .
تیتراژ پایانی فیلم سینمایی همخانه را خوانده که باید گفت فیلم یک طرف و موسیقی و صدای نامجو هم طرفی دیگر .
اما از همه اینها که بگذریم ترانه های نامجو معنایی فراتر از درک ما دارند :
در ( چه گوارایش ) از مردی بزرگ سخن می گوید که به نظرم با صدا و آهنگ نامجو بزرگ تر جلوه می کند .
در ( واق واق سگش ) چه زیبا می گوید ما مردمان هیچ نمی فهمیم از غم سگ و در لحظاتی از ترانه چه زیباتر مقام سگ را تشبیه میکند به مقام انسان .
در آهنگ ( عدد ) چقدر پر معنی عدد را جایگزین دوست داشتنی ترین چیز در زندگی انسانها یعنی پول کرده است .
در آلبوم ( سنتی ها ) انتظارمان از موسیقی سنتی را تا حد اعلای خود بالا می برد . ( مخصوصا در ترانه های دخانی و نوبهاری ).
در ترانه ( ای کاش ) جهان را به بی داوری محکوم می کند ( یا شاید مردمان را ؟؟ ) و بغضی سنگین در گلویمان می نشاند ( حداقل من خودم به شخصه با شنیدن این آهنگ بغض گلویم را می فشارد ).
اما انصافا شاه بیت ترانه حرفی است در نوع خود : ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است .
در ترانه ( جبر جغرافیایی ) زاده آسیایی را جبر جغرافیایی می خواند و آسیایی ها را مردمانی لنگ در هوا می نامد . ( بالا غیرتا کسی را سراغ دارید که اینچنین با ترانه ای عقل و جان را برباید ؟؟ )
ای عرش کبریایی چیه پس تو سرت ؟؟
کی با ما راه میایی جون مادرت ؟؟
(این هم شاه بیتی دیگر از شاهکاری دیگر)
در ترانه ( زلف ) صدای خودش و ساز را به جدالی برابر می برد که البته صدای نامجو مثل همیشه برنده میدان است و صدای ساز را خاموش می کند .
اما در کل موسیقی نامجو را باید درک کرد , باید فهمید . اگر با ذهنی شلوغ و خستگی ناشی از محیط بیرون بنشینیم پای موسیقی اش شک نکنید خوشتان که نمی آید هیچ , حتی دچار سردرد هم خواهیم شد , اما اگر با ذهنی خالی و بدون هیچ مشغله فکری و ذهنی به پای موسیقی نامجو بنشینیم قول می دهم هر کدام از شاهکارهایش را به صورت مکرر گوش می کنیم .
در برابر موسیقی نامجو باید بشویم خود نامجو تا لذت ببریم , باید همه اجزای ترانه هایش را درک کنیم و با گوش جان بشنویم .
موسیقی را باید به یک سمت ذهنمان هدایت کنیم , صدای بالای نامجو را باید سمتی دگر , صدای زیرین اش را باید سمتی دگر , صداها و خنده هایش را هم باید به سمتی دیگر از ذهن برد تا لذت ببریم . باید موسیقی نامجو را جزء جزء کنیم در مغزمان تا لذت ببریم و بفهمیم موسیقی اش را .
شاید در سال 84 و 85 کم بودند کسانی که استاد محسن نامجو را بشناسند , اما الان اکثرا ( یا حداقل آنهایی که موسیقی را درک می کنند و جزو مخاطبین خاص موسیقی هستند ) او را می شناسند , حتی در خارج کشور هم می شناسندش که فکر می کنم در آنجا محبوبیتش بیشتر باشد تا اینجا .
می خواستم بیوگرافی اش را بگویم , اما محسن نامجو نیازی به بیوگرافی ندارد , به نظر من بیو گرافی اش ترانه هایش است . ترانه هایی که هر کدام ما را بیشتر از قبل شیفته اش می کند و باعث می شود وی را روز به روز بیشتر مورد احترام قرار دهیم .
محسن نامجو برای همیشه از ایران رفت و دست نیافتنی شد ؛ مانند شادمهر عقیلی , گلشیفته فراهانی و ... . راستی چرا خوبان همه از سرزمین می روند یا مجبور می شوند که بروند ؟؟
به قول خود نامجو در دفترچه راهنمای کتاب صوتی کیمیاگر : ( بالاخره همه عوامل دست به دست هم داد که از ایران بروم ) .
شاید این حرف همه آنهایی است که می روند یا مجبور به رفتن می شوند .
به هر حال محسن نامجو هر کجا که باشد برای ما عزیز است و ستایشش می کنیم , و هر روز منتظر شاهکاری جدید از او هستیم .

نوک کلاه را کمی پایین کشیدم و سیگاری روشن کردم .....
هیچ کس نبود ............ فقط من بودم و بیابان و یک درخت خیار و آسمانی که رنگش را بنفش تعریف کرده اند .........
دراز کشیدم زیر درخت خیار و چشمهایم را بستم .......
صدا می آمد ......... صدا ............ صدا ........... صدا
به گمانم صدای چند دختر بچه بود ............. چشمهایم را به سرعت باز کردم ........... اما ........
اما هیچ چیز نبود ... به جز من و بیابان و درخت خیار و آسمان بنفش .........
دوباره چشمهایم را بستم ........... باز هم صدا می آمد ..........اما این بار با کمی تفاوت ........
صدای زنی بود از دور دست که انگار کمک می خواست .......... نامم را میدانست و با صدای بلند فریاد می زد ..........
صدایش با نفیر باد در آمیخته بود .............. انگار باد و زن هر دو مرا می خواندند ...........
چشمهایم را به سرعت باز کردم ...........هیچ چیز نبود به جز من و بیابان و درخت خیار و آسمان بنفش ...........
به خودم نهیب زدم که چشمهایم را نبندم ...........اما مگر می گذارد ..... بیابان .
خواهی نخواهی چشم را می بندد ...........
و دوباره بستم .......... و دوباره باز کردم
دختر بچه ای را دیدم که از دور می آمد .............. هر چه جلوتر می آمد سنش بیشتر و خودش بزرگتر می شد .....
به چند قدمی من که رسید زنی شد خوش قامت و خوش ترکیب ....... با کوزه ای در دست .....
و به نظر می آمد سیرتش از صورتش زیباتر باشد .....
نقابی داشت بر روی دهان و بینی ............ فقط دو چشم پیدا بود ......
که همان کافی بود برای بردن دل .......... و رباییدن هوش .
هیچ نمی گفت ........... من هم نمی توانستم بگویم .
نگاه بود بینمان ........... و بس.
از کوزه ای که در دست داشت آب تعارف کرد .............. با همان نگاه .
من هم که عطش وجودم را فرا گرفته بود .......و محتاج بودم ....... محتاج ذره ای آب ....... و محبت ......... پذیرفتم .
کوزه را بلند کرد که آب بریزد در دستانم ............. تا بنوشم جرعه ای .
پریدم از خواب .........
هیچ چیز نبود ............... به جز من و بیابان و درخت خیار و آسمان بنفش ..........
اما نه .......... یک چیز دیگر هم بود ............ در دو سه قدمی ام ......... کمی آنطرف تر ............ نزدیک پایم .
کوزه ای بود ........پر از آب .الان دقیقا ده صبحه یه روز نشاط انگیزه , تو خونه نشسته بودم و داشتم از بیکاری کانالای خودمون رو می چرخیدم , متاسفانه از بی برنامگی زدم ماهواره و اونور رو چرخیدم و ازشانس بدم هیچ برنامه خوبی به پستم نخورد که بخوام نگاه کنم .
تلویزیون رو خاموش کردم و گفتم یه خرده بشینم کنار پنجره و بیرون رو نگاه کنم , حد اقل از بی حوصلگی و بیکاری که بهتره , پنجره رو باز کردم و شروع کردم به نگریستن اطراف ؛
........................... و اینها مشاهداتم از اطراف ........................
یه طرف دو نفر رو دیدم که تا کمر رفتن تو سطل زباله کنار خیابون و دارن دنبال چیزی میگردن , من فکر کردم چیزی گم کردن که دارن اینجوری به آب و آتیش میزنن و آشغالا رو میریزن تو خیابون , اما چند دقیقه بعد معلوم شد که پلاستیک جمع کنن و دارن دنبال پلاستیک میگردن , هیچی .... اونا رفتن و معلوم نیست کی قراره این آشغالای ریخته شده رو جمع و جور کنه ....... بگذریم .
یه طرف دو تا ماشین زده بودن به هم , اما به هیچ کدوم از ماشینا خسارتی وارد نشده بود , جالبه حتی یه خط هم رو هیچ کدوم از ماشینها نیفتاده بود . اما جالب تر اینجاست که راننده های دو تا ماشین افتاده بودن به جون هم و داشتن همدیگه رو تیکه پاره میکردن. باورتون نمیشه , حتی خود ماشینها هم تعجب کرده بودن از اینکه اینا به چه علت افتادن به جون هم و اینجوری ننه بابای همدیگه رو با الفاظ خیلی شیک و لوکس پیوند میدن به هم . مردم هم که نگو , دقیقا عین مسابقه محله جمع شده بودن دور سوژه مورد نظر و فکر کنم اگه یه کم دعوا طولانی تر میشد شروع میکردن به شمردن اعداد یک و یک و یک , دو و دو و دو و الی آخر ؛ به سبک همون مسابقه محله ........ از این هم بگذریم .
یه طرف یه جوون معتادی رو دیدم که دراز به دراز افتاده بود کنار پیاده رو و هراز گاهی اگه حس داشته باشه یه تکونی به خودش میده و به دور و برش و پولهایی که جلوش ریخته یه نظری میندازه . اما فکر کنم اون بیشتر از پول به جنس توپ نیاز داره که بتونه دوباره بلند شه و بره دنبال جنس فردا و پس فرداش .......... از این هم بگذریم .
یه طرف یه دختر تقریبا سن و سال داری رو دیدم که کنار خیابون وایساده بود و به نظر میومد که منتظر شخص خاصیه . چند دقیقه بعد یه ماشین اومد و با بوقهای ممتدش خواست نظر دختر رو جلب کنه که با بی اعتنایی دختر مواجه شد . چند دقیقه بعدترش یه ماشین اومد و فقط یه تک بوق کوچولو زد , دختره هم که منتظر همین بود با همون تک بوق پرید بالا و دوتایی رفتن . دو ساعت بعد همون دختره دوباره اومد و همون جا وایساد و باز به نظر میومد که منتظر شخص خاصیه ؛ باز هم مثل دفعه قبل یکی اومد دنبالش و بردتش , اما ایندفعه یه جوون موتوری بود . و باز دو ساعت بعد دوباره دختره اومد و همون جا وایساد ؛ و باز به نظر میومد ........... بگذریم .
یه طرف خونمون یه ساختمون بلندی رو دیدم که به طرز عجیبی شلوغ و پلوغ بود . زن و مرد و بچه بودن که میومدن و میرفتن . من اول فکر کردم چیزی رایگان میدن و من از قافله عقب موندم , اما یه کم که دقت کردم دیدم بچه ها دارن گریه می کنن و قیافه ننه باباهاشون هم خیلی پکر و گرفته است . یه خرده دیگه که دقت کردم دیدم یه سریاشون حتی تو سر و کله هم میزنن و کتک کاری میکنن ؛ اما بیشتر که دقت کردم چشمم افتاد به تابلوی بزرگی که بالای ساختمون بود : دادگاه خانواده .
تابلو رو که دیدم بی اختیار یاد یه مطلب جالبی افتادم بدین شرح که میگه درصد آمار طلاق تو ایران از ازدواج بیشتره ......... از این هم بالاجبار می گذریم .
یه طرف یه عده جوون رو دیدم که با شمشیر و چاقو افتاده بودن به جون هم و حالا نزن و کی بزن . باور کنین اگه یکی یه سپر میدادیم دست همشون دقیقا جنگهای سامورایی های قدیم واستون تداعی می شد , جالبه این خون و خون ریزی فقط به خاطر یه نگاه ساده کوچولو اتفاق افتاده ................... چاره ای جز گذشتن نیست .
یه طرف یه عده دختر و پسر رو دیدم که تو پارک نشسته بودن و داشتن قلیون و سیگار دود میکردند و به نظر میرسید که در اوج شادی و لذتن . خدا کنه همینطور باشه و واقعا شاد باشن ؛ خدا کنه واقــــــــعـــــــا شاد باشن ؛ ما که بخیل نیستیم ................... پس از این هم باید گذشت .
یه طرف دختر و پسری رو دیدم که دست در دست هم داشتن قدم می زدن , البته یه چند دقیقه طول کشید تا بفهمم کدوم پسره و کدوم دختر ؛ آخه پسره هم دقیقا عین دختره بود , شلوار تنگ و موی بلند درست شده و ابروی برداشته شده و خلاصه به نظرم پسره از دختره قشنگ تر بود . تفاوتشون فقط تو مانتو و روسری بود که دختره داشت ( البته روسری که چه عرض کنم , بهتره بگیم یه تیکه پارچه نیم متری ) . .................. از این هم بهتره بگذریم .
به خودم اومدم و شنیدم که از مسجد سر کوچه صدای اذان خیلی غمناکی میاد . دیگه غروب شده بود , یه غروب شدیدا غمناک و دلگیر . از کنار پنجره بلند شدم و رفتم جلوی تلویزیون و گفتم بهتره یه دوری تو کانالهای ماهواره بچرخم , شاید یه برنامه خوبی به پستم خورد . اما با کمال تعجب دیدم هر چی از صبح تا غروب کنار پنجره دیده بودم تو کشورای مختلف و به طرق مختلف داشت پخش می شد . اما پیش خودم گفتم من و چه به کشورای دیگه ؛ به من ربطی نداره کجا چه خبره و چه خبر نیست .
تلویزیون رو خاموش کردم و ..... چشمامو بستم و ..... شروع کردم به فکر کردن به برنامه هایی که از صبح تا غروب تو تلویزیون جامعه دیده بودم .
واقعا ما داریم به کجا می ریم ؟؟؟؟؟؟؟
یا بهتره بگم .... دنیا داره ما رو به کجا می بره ؟؟؟؟؟؟؟
به عشق لیلی و مجنون توجه کردین ؟ ... میگم عجیب عاشق بودنـــا...هم عجیب , هم قشنگ...... میگن وقتی تو مکتب خونه استاد دست مجنون رو فلک میکرد ، دست لیلی هم خون میومد .... حالا بیاین عشق لیلی و مجنون یا هر کدوم از عشاقی رو که در ادبیات باستانیمون سراغ داریم رو با عشق الانیا بسنجیم...... میدونم شاید حرفم کلیشه ای باشه و نخ نما شده...اما بیاین چند دقیقه بهش فکر کنیم...... فقط چند دقیقه کوتاه....
لیلی مثل دخترای الان نبود که فقط به ظاهر اهمیت می دن و باطن رو فدای ظاهر می کنن .... لیلی مثل دخترای الان نبود که تا پول و شرکت و ماشین و میبینن قیافه و اخلاق و طرز فکر یارو واسشون میشه بی اهمیت.... لیلی مثل دخترای الان فقط به فکر تیغیدن مجنون نبود ....
یا اصلا خود مجنون .......... مجنون مثل پسرای الان نبود که روزی 10 تا لیلی دارن و به هر کدوم هم میگن فقط تو ..... مجنون مثل پسرای الان نبود که تا چشمشون به یه لیلی قشنگتر میفته لیلی خودشون از یادشون میره .... مجنون مثل پسرای الان نبود که یه روده راست تو شکمشون نیست و تا به یه دختر می رسن نصف تهران میشه ملک و املاک پدریشون ....
ای بابا......درسته افسانه بودن و قصه ، اما قشنگ اینه که باور پذیر بودن.... قشنگ اینه که عاشق بودن .... قشنگ اینه که همدیگه رو تو هر شرایطی دوست داشتند..
اجازه بدید پایان این مطلب کوتاهم رو با یک بیت شعر تموم کنم که فکر می کنم کل عشق لیلی و مجنون تو همین یک بیت خلاصه شده ....
پای سگ بوسید مجنون خلق گفتندش چه سود
گفت این سگ گاه گاهی کوی لیلی رفته بود

چرا ...... ؟ چرا .......... ؟ چرا ........؟ .........؟ ........... ؟
از این چراها زیاد میشه گفت ،اگه بخوام همشو بگم باید ۳تا وبلاگ دیگه هم بزنم..... اصلا اگه یه کم دقت کنیم میبینیم همه از این چراها دارن ، اما هیچکس واسه این چراها یه دونه زیرا نمیاره...
به هر حال کاریش نمیشه کرد ..... همینه دیگه ........ باید ســـوخت و ســــــاخت ......... یا شایدم ......... باید بـــرد و باخـــــت .